به خیسی چشمانم باور نداشتی.
با خون قلبم نوشتم عاشقانه دوستت دارم...
بازم باور ت نشد که خون قلبم ست .
نمی خواستم ببینی .. میخواستم تا در لحظه آخر زندگیم
لبخندت رو ببینم
به ناچار دست خونی ام را نشان دادم
و تو باور کردی و خیره خون قلبم را که جاری بود نظاره کردی
ولی لحظه ایی بود که چشمانم را برای همیشه بستم و
این هم برایم کافی ست برای یکبار چشمان خیره ات را به قلبم دیدم
و هنگام مردنم با حضور تو و عشق تو مردم.
مرگ هم با عشق زیبا ست.
دیدن تو عشق تو برایم یک رویا شده آرزومه
که لااقل هنگام مرگ تو را ببینم برای آخرین بار
[ و او را از قریش پرسیدند ، فرمود : ] اما خاندان مخزوم : گل خوشبوى قریشاند ، دوست داریم با مردانشان سخن گفتن ، و زنانشان را به زنى گرفتن . امّا خاندان عبد شمس : در رأى دور اندیشترند و در حمایت مال و فرزند نیرومندتر . لیکن ما در آنچه به دست داریم بخشندهتریم ، و هنگام مرگ در دادن جان جوانمردتر ، و آنان بیشتر به شمارند و فریبکارتر و زشت کردار ، و ما گشاده زبانتر و خیرخواهتر و خوبتر به دیدار . [نهج البلاغه]